تبليغاتX
بی نشانی
بی نشانی
كه دهد مرا نشانی ز تو ای نگار جانی ؟ که نشان هر نشانی است نشان بی نشانی
دوشنبه 14 اردیبهشت1388
آقا نیا!!! ...  
سلام.

این مدت چیزی ننوشتم. چون نمی دانستم چه بنویسم. و شاید چون هنوز هم خسته ام؛ از خودم خسته ام! و نوشته ی قبلی ام همچنان باز گو کننده ی احوالات من!

اما، در حال خواندن نوشته های دوستان خوبم بودم که چشمم به این حدیث تکان دهنده افتاد و از عزیز آشنا تقاضا دارم که منبع آن را برایم ذکر کند. حدیث شیوا مرا بسیار در فکر فرو برد:

امام صادق علیه السلام :

 مردم درباره ما به سه گروهند :

 گروهی مارا دوست دارند چون منتظر "اخرین ما " ( حضرت حجت ) هستند تا از دنیای ما به نوایی برسند ، اینان سخنان مارا می گویند و آن هارا حفظ میکنند اما به کردار مارفتار نمیکنند به زودی خداوند این عده را در آتش محشور خواهد کرد.

گروهی مارا دوست دارند سخن مارا میشنوند و به اعمال مارفتار میکنند تا به نام ما مردم را بچاپند ، خداوند شکم این عده را از آتش پر میکند و گرسنگی و تشنگی را بر اینان مسلط!

گروهی مارا دوست دارند و گفتار مارا حفظ میکنند و امر مارا اطاعت مینمایند و بر خلاف کردار ما رفتار نمیکنند ، اینان از ما هستند و ما از آنان.  

وقتی کمی دقیق شدم مطمئن شدم که من از دسته ی اولم و چه بسا مستحق آتش!

آری من مهدی فاطمه را دوست دارم ؛

 امیرمومنین را دوست دارم!

حضرت زهرا سلام الله علیها را مادر واقعی ام می دانم.

حضرت رسول صلی الله علیه و آله را از اعماق جانم دوست دارم.

دلم تنگ مولا علی بن موسی الرضا ست.

آری من هم منتظرتو ام ای  یوسف زهرا! در آرزوی تو مانند هر عاشق دیگر اشک ریخته ام؛ ناله کرده ام؛ و دعا کرده ام.

اما؛ اما نمی دانم واژه عشق را درست بکار برده ام یا نه!

می دانی چرا؟ چون یادم می آید که بسیار بی اختیار ظهور تو را برای راحتی،آسایش، و رهایی خود خواسته ام!

آخر عاشقی و خود خواهی؟؟؟

و این چه عشقی است که نیاز به محرک خارجی دارد؟ یعنی مولای من، من اگر نشانی از تو ببینم به یادت خواهم بود، و گرنه ...

و از همه بدتر این چه عشقی که دل آزردن محبوب در آن رواست؟؟؟عشقی که در مقابل گناه خاضع میشود و خاشع . و گناهان چه بسیارند و گوناگون! چه پنهانند و آشکار! چه خواسته اند و نا خواسته! چه دانسته و نا دانسته!

پس چقدر اعمالم آنگونه است که تو می پسندی مولا جان! هم عاشق شیداییم هم عالم با عمل!!!!

و لذاست آقا که میگویم "نیا" !!!

 چون اگر بیای من شرمسار شرمنده خواهم بود. هیچ ندارم تا بگویم با آن شما را شاد کردم!

آقا جان گر بیای من هیچ چیز ندارم تا به تو دهم،

دستان خالی خالیست؛‌ ببین.

اما نه! کوله باری دارم از گناه، کم کاری، ادعا، ریا، زخم زبان، بی خلوصی، نا امیدی، شرمندگی، سر افکندگی!

دیدی مولا جان! نه فقط آمدنت را بلکه نیامدنت را نیز برای خود میخواهم.

دیگر نمی دانم مولا که چه بگوییم. فقط می دانم که خداوندی دارم که ارحم الراحمین است ورضایت شماست که رضایت او را تضمین میکند. و می دانم مولا جان که حجت خدا نیز رحمت واسعه است.

 آرزوی قلبی ام است تا آنگونه باشم که شما میخواهید. دست مرا میگیرید ای غریب؟؟

مگذارید که ما هم ترید شویم؛ ترید محبت شما. 

مپسند که ما محو دنیای فانی و پست شویم آقا.

و مخواه که از شما جدا شویم مولا.

بحق فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها.

 و چه زیبا گفتند برادران یوسف علیه السلام:

یا ایّها العزیز مسنا و اهلنا الضّرّ و جئنا ببضاعة مّزحبة فا وف لنلا الکیل و تصدّق علینا انّ الله یجزی المتصدّقین. (یوسف، 88 )

ای عزیز مصر ما با همه اهل بیت خود به فقر و قحطی و بیچارگی دچار شدیم و با متاعی نا چیز و بی قدر به حضور تو آمدیم، محبت فرما و بر قدر احسانت بر ما بیفزا و از ما به صدقه ای دستگیری کن که خدا صد قه بخشندگان را نیکو پاداش می دهد.

چهارشنبه 19 فروردین1388
خستگی ...  
دیگر خسته ام

از حرف های تزئینی

از دستان بی انگشت

از زبان های بی عسل

از رویاهای بی چراغ...

 

خسته ام

از خیابان های خلوت از انسان

از کبک های برج نشین

از جسم های پر زرق و برق 

از لباسهای نا مرئی...

 

خسته ام

از چهار پایه های نا استوار

از پنجره های شکسته

از درختان بین دیوارها

از چشم های زیبا نما

 

بیا ! بیا آقا! که خستگی ما کجا و خستگی شما کجا!!!

 بیا که از همه بیشتر از خود خسته ام.

و می دانم گر تو بیایی رنگ زندگی میشود رنگ آسمان٬ رنگ سبزه های نوروز.

 

یکشنبه 25 اسفند1387
ترجمه شعر ...  
  سلام به همگی. همانطور که قول داده بودم ترجمه شعر انگلیسی ام را گذاشته ام. اما انگلیسی آن بیشتر شبیه شعر است تا فارسی آن. با خوبی خودتون ببخشید.

     

    راه 

    هفتاد و دو راه در جنگلی زشت و بی بار از هم جدا میشدند.

    و چون نمی خواستم از هیچ بگذرم،

    زمانی مدید در جای خود ایستادم.

    تا جایی که چشم می دید نگاه کردم،

    و دود را نظاره کردم که در میان درختان خشک می خزید.

     

    قدمی به عقب برداشتم و خواستم  فرار کنم،

    اما به سنگی خوردم و همانجا افتادم.

    پس از مدتی، نمی دانم چقدر،

    چشمانم را گشودم و در میان علفهای زرد،

    گلی سفید دیدم که از بهشت می داد عطر.

     

    در امتداد جایی که گل روییده بود نگاه کردم،

    و در کمال تعجب راهی دیدم!

    راهی که در پشت سرم رها کرده بودم،

    و اگر نمی افتادم، نمیدیدم.

     

    راه کوچک بود، راه باریک.

    راه درختانی داشت بس بلند.

    اما اگرچه نمی دانستم پشت درختان چیست،

    این راه را انتخاب کردم و قدم برداشتم خرسند.

     

    راه پر ز خفاش بود پر زخزنده.

    اما هیچ نبودند برایم  شک بر انگیزنده.

    زیرا برگهای سبز و چمن تازه،

    که نبودند در راه های دگر،

    زمزمه میکردند در گوش من،

    که گر خواهی شوی رستگر٬

    راه مهدی (عج) است فقط راه امن.

     

شنبه 24 اسفند1387
...  
سلام به همه دوستان خوبم. متن زیر را چند سال پیش نوشته ام.انشاالله ترجمه فارسی آن را نیز می آورم.

The Road

,Seventy-two roads diverged in an ugly bare wood

,And not wanting to travel any, I long stood

,And looked down as far as one sees

.And saw smoke luring through the bare trees

 

,I stepped back and tried to run away

.But fell upon a stone and there I lay

,After a time - I don’t know when

,I opened my eyes and saw among the hay

.A white flower that smelled like Heaven

 

,I looked further along where the flower lay

!And to my great surprise there was a way

.A way which I had kept behind my back

.And if I hadn’t fallen down, I would forsake

 

The way was narrow, the way was small,

.The way had trees that were too tall

.But although I could not see what was behind all those trees

.I chose this way, and walked along it gay

 

The road was full of bats and crawling snakes

,But none could change my mind or make me shake

For the green leaves and the fresh grass

,Which were not seen in the other paths

.”Whispered to me:  “Mahdi (May Allah hasten his advent) is the right path

 

شنبه 10 اسفند1387
سلام ...  
 

سلام.

سلامی شیرین به شوق عاشقان شیدایی.

سلامی زیبا به زلال اشکهای لا یزال.

سلامی پرمهر به دلهای بی مرهم مه رویان.

و سلامی گرم به رگبار گریه های نا گفته.

 

از کجا بنویسم؟ از که بگویم؟ از چه بخوانم؟

از غم نیامدنت؟ یا از رنج فراموش شدنت؟

 

اگر با شما تعارف داشته باشم، با خودم که ندارم. توی تمام این دنیا فقط یک نفر هست که در فکر من است، غم و اندوه و بلا را از من دور میکند؛

به حرف من گوش می دهد؛

و آنچه می خواهم به من میدهد.

اصلا این حرف ها چیست که می سرایم؟

یک کلام: چون او هست پس هستم.

دوباره میگم:  چون او هست پس هستم.

چقدر جمله ی  بالا جمله ی : من فکر میکنم،‌ پس هستم را بی رمق و بی معنا میکند. آخه تمام فکرم،

 بودنم،

 وجودم،

زندگی ام،

هستی ام،

دارو و ندارم،

همش از اوست، بخاطر اوست!

اونوقت من بی فکر، ناسپاس، فراموش کار هیچ قدمی برای مولایم  برنمی دارم.

پس دیگر تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نمدونم این چند بیت از کیست، اما ندای آن همیشه در گوش من است:

 

کجاست منتظر تو؟

چه انتظار عجیبی!

تو بین منتظران هم،

عزیز من چه غریبی!

عجیب تر که چه آسان،

نبودنت شده عادت.

چه کودکانه سپردیم

دل به بازی قسمت.

چه بی خیال نشستیم

چه کوششی؟ چه وفایی؟

فقط نشستم و گفتیم،

خدا کند که بیایی!
شنبه 10 اسفند1387
نشان از بی نشانی ...  
كه دهد مرانشانى ز تو اى نگارجانى
كه نشان هر نشانى است نشان بی نشانى
نه ز صورت تو رسمى نه ز معنى تو اسمى
كه برون زهر خیالى و فزون زهر گمانى
بتو اى یگانه دلبر كه شود دلیل و رهبر
نه ترا بحسن مانند و نه در كمال ثانى
مگر آنكه شعله روى تو سوز دل نشاند
بتجلى تو بینند جمال ((لن ترانى))
بكدام سعى و كوشش بتو میتوان رسیدن
مگر آنكه چهره بگشائى و سوى خود كشانى
نه بجد و جهد مردى بمراد خود رسیدم
نه ز احتمال هجران بوصال خود رسانى
نه مرا مجال در گاه تو تا بسر بیایم
نه تو آمدى كه تا سر فكنم بمژدگانى
من و حسرت تو خوردن من و از غم تو مردن
چه دل از غمت نیاسود چه سود زندگانى
من و آتش فراقت من و سوز اشتیاقت
كه توان ز جان گذشتن نتوان ز یارجانى
چه خوش است صبر بلبل بامید صحبت گل
من و بعد از این تحمل ، تو و هر چه میتوانى
دل مفتقر ز خونابه غصه تو سرخوش
ز تو درد عین درمان ، و غم تو شادمانى